دوچرخه
P2
دید که جنازه رو روی برانکارد گذاشتن و وارد ماشین آمبولانس کردن.
به فکر فرو رفت..
داشت فکر میکرد که چطور این اتفاق افتاده؟
غیر ممکنه بدون اینکه خودشو پایین انداخته باشه، مرده باشه..
صبح زود بیدار شده بود ..
لباسهاشو پوشیده بود و سر کار رفته بود .
بعد از کار ، رفته بود کافه ، چون با آنا قرار داشت.
یهو یادش افتاد به اون چیزی که توی آینه سرویس بهداشتی دیده بود..
بیا ادامه...
آنا درحالی که با ناخونهاش ور میرفت پرسید.
_چی سفارش بدیم آلن ؟
نگاهی به ساعت انداخت و گفت..
+یه شات قهوه کافیه.. تو چی؟
آنا سریع نگاهشو از ناخوناش گرفت و به آلن داد..
_ام..همون قهوه ..
آلن متوجه استرس آنا شد..پرسید..
+چیزی شده؟
آنا چیزی نگفت..
آلن سوالش رو تکرار کرد..
آنا از روی ناچار گفت..
_آلن .. هرچی میگردم کیف پولمو پیدا نمیکنم..
آلن خم شد که زیر میز رو نگاهی بندازه.
آنا سریع محلولی که توی دستش داشت رو روی لباس آلن پاشید..
_ای وای ..متاسفم..واقعا متاسفم
آلن پیش خودش گفت:
+اه.. گندش بزنن ..دخترهی دست و پا چلفتی..
و بعد بلند شد و سمت سرویس بهداشتی حرکت کرد..
کمی لباسش رو تمیز کرد..
درحالی که توی آینه به تصویر خودش نگاه میکرد، متوجه شد یه پسر بچه پشت سرش ایستاده..
چطور متوجه حضورش نشده بود؟
پرسید..
+چیه؟
پسر بچه سریع جواب داد..
_اون خانوم عمدی لباستو خراب کرد .. من خودم دیدم.
آلن نگاه گیجی به پسر انداخت..
+خب که چی؟
تقهای به در وارد شد و بعد صدای آنا..
_آلن؟ همه چی مرتبه؟
آلن سریع سمت در رفت و بیرون رفت..
آنا پرسید ..
_با کی حرف میزدی؟
آلن دستی به موهاش کشید و گفت..
+یه پسر بچه بود..
و به سرویس اشاره کرد..
آنا سرک کشید و گفت..
_پسر بچه؟ ولی اونجا که کس نیست..
آلن به پشت سرش نگاه کرد..
خبری از اون پسر نبود.
گفت..
+مهم نیست.. بریم.
..