تصویر هدر بخش پست‌ها

دل نوشته

شخصی دل نوشته

دوچرخه

| Atilla★

<P1>

از پله‌ها یکی یکی بالا می‌رفت.. 

به در پشت بوم رسید و نفس عمیقی کشید.

دستگیره در رو پایین آورد و در با صدای ضعیفی باز شد.

ایستاد..

بادی که می‌وزید، موهای خرمایی رنگش رو به رقص گرفته بود.

اشک‌ گونه‌هاشو خیس کرده بود و باعث سوزش پوستش می‌شد..

سمت لبه‌ی پشت بوم قدم برداشت و با هر قدم، بیشتر از تصمیمش مطمئن می‌شد و می‌دونست اگر این‌کار‌ رو انجام بده، هیچ راه برگشتی وجود نداره.

بیا ادامه... .

نگاهش رو به آسمون داد..

خورشید به طرز با شکوهی درحال غروب بود .

آسمون آبی رو به تیرگی می‌رفت و ستاره‌ها به آرومی خودنمایی می‌کردن..

لبه پشت بوم ایستاد..

فقط یک قدم دیگه لازم بود که همه چی تموم بشه..


شاید الان فکر کنید خودشو پایین می‌ندازه و میمیره. 

یا خودشو پایین بندازه و یهو اسپایدرمن از ناکجا آباد بیاد و نجاتش بده.

نه هیچکدوم..


صدایی از پایین ساختمون نظرش رو جلب کرد..

آمبولانس؟ 

اما اون که هنوز زنده بود! 

پله‌ها رو دونه دونه پایین اومد و خودشو به بیرون از ساختمون رسوند..

یک نفر روی زمین افتاده بود و مغزش متلاشی شده بود..

با دقت بیشتری نگاه کرد اون خودش بود!

متعجب شد..

چطور ممکن بود؟

به مردم که اطراف جنازه جمع شده بودن نگاه کرد..

اونا نمی‌دیدنش..

اونا فقط جنازه‌رو می‌دیدن.